برچسب: داستان کوتاه
-

دانههای عدس؛ درسی برای یک عمر زندگی
مرد جوانی از این میترسید که روزی با چشمانی پر از حسرت بمیرد و همین وسواس ذهنش را تسخیر کرده بود. او آنقدر به این ترس فکر کرد که سلامت و ظاهرش بهتدریج رو به نابودی رفت و به مردی خسته، نحیف و فرسوده تبدیل شد. در حالی که دیگران علت مشکلاتش را چیزهای دیگری میدانستند، خودش میدانست ریشه همه چیز یک دلمشغولی بزرگ…