دانه‌های عدس؛ درسی برای یک عمر زندگی

نویسنده:

مطالعه

2 دقیقه

دانه‌های عدس؛ درسی برای یک عمر زندگی


روزی روزگاری، مرد جوانی بود که ترس بزرگی داشت به عمق تاریخ بشریت و آن این‌بود که بهنگام مرگ، چشمانی را فرو ببندد که حسرت در آنها موج مکزیکی می‌رود. پسر جوان آنقدر به این مسئله فکر می‌کرد که کم‌کم موهایش ریخت و ظاهری شبیه کامران نجف زاده قبل از کاشت مو پیدا کرد. این روند باز هم ادامه پیدا کرد. مرد جوان روز‌به‌روز ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد؛ وزن زیادی از دست داد، زیر چشمانش گود افتاد، چشمانش ضعیف شد و چارتا شوید مویی که داشت نیز همرنگ دندان‌هایش شد و دندان‌هایش همرنگ موهای دانلد ترامپ. اطرافیانش دلایل اغلب خجالت‌آور دیگری را به این مشکلات نسبت می‌دادند، اما او خود می‌دانست که چرا اینگونه شده‌: دلمشغولی‌ای بزرگ

روزگار به همین منوال می‌گذشت تا اینکه یکروز، یا شاید یکشب، اراده نیچه‌گونه‌ای در او حلول کرد و تصمیم گرفت تا چاره بیاندیشد. او برآن شد تا به دنبال افراد سالخورده‌ و باتجربه و بازنشسته بگردد تا بتواند با استفاده از آنها از شهرلوازم خانگی خرید اقساطی … نه ببخشید، در واقع می‌خواست تا از آنها، بزرگترین حسرت زندگی‌شان را بپرسد و اینگونه، خود، آنها را تکرار نکند تا بدون حسرت بزرگی از این جهان رخت برکند.او در مسیرش با انسان‌های بسیاری حرف زد و حسرت‌های آنان را با دقت گوش داد. شاید، با همین کار، کمی از بار این غم‌ها را نیز سبک کرد، اما هیچکدام باعث نشد تا غم خودش را بر زمین بگذارد تا اینکه…

پیرمرد غرق سکوت بود، خیره به نقطه‌ای نامعلوم. مرد جوان با دیدن او، موهای تنش سیخ شد. می‌توانست یه حاله‌ای از حسرت، پرتوهایی تیز و بُرنده از حسرتی بزرگ را احساس کند. حسرت این پیرمرد، همانی بود که او باید ازش دوری می‌کرد. به نزد پیر سالخورده‌ی مغموم شتافت و گفت: می‌شود یک سوالم را جواب بدهی؟ فقط یک سوآل. بیش از این مزاحمت نمی‌شوم. بزرگترین حسرت زندگی‌ات چیست؟

چند دقیقه در سکوت سپری شد. بالاخره پیرمرد سرش را بلند کرد و صبورانه، با صدایی لرزان سکوت را اینگونه شیکست:”دوازدهم مرداد سال یک‌هزار‌وسیصد‌وچهل‌سه. آفتابی سوزان بود. یه خانه رسیدم. لباس‌هایم را عوض کردم، دست‌ و صورتم را شستم و آمدم به آشپزخانه. همسرم، عدس پلو پخته بود. غذا را کشید داخل بشقاب و گذاشت روی میز. نشستم و خوردم، سپس رفتم خوابیدم.”پیرمرد اینرا گفت و دوباره به سکوت فرو رفت.مرد جوان پرسید:”خب؟ حسرتت چیست؟”پیرمرد گفت:”اینکه تعداد عدس‌های غذایم را نشمردم. تعداد دانه‌های برنج را یادم است، نهصدو‌پنجاه‌و‌سه‌تا. ولی عدس‌ها را نشمردم.”جوان که گیج‌تر شده بود پرسید:”چرا باید می‌شمردی؟”و پیرمرد چهار کلمه پاسخ داد، چهار کلمه‌ای که زندگی مردجوان را برای همیشه دگرگون کرد:

“چون جزئیات مهم است”

مرد جوان آموخت که برای آنکه حسرت لحظه‌هایمان را نخوریم، باید به تک‌تک جزئیات زندگی توجه کنیم، و حقیقتا در بطن این جزئیات کوچک است که روح زندگی جریان دارد: یک لبخند، یک لمس، یک نگاه.

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی