آدمِ شاغلِبیکار کسیست که قاشقبهدست، پشت میز نشسته. همگان فکر میکنند درحالِ همزدنِ سوپِ داغیست، که ولی در دست او تنها و تنها یک قاشقِ چاییست، و آن قاشق، بندانگشتی با سطح سوپ فاصله دارد و فقط هوا را جابهجا میکند. او هم هست، هم نیست. هم مشغول است، هم عمیقاً بیاثر. تاریخ پر است از اینجور استادان قاشقبازی. بیایید امروز در بیرونِجعبه سه مورد معروف آنها را بررسی کنیم.

عکس تزئینی
۱. آلبرت اینشتین: پدر وِیلانی
همه اینشتین را با فرمول E=mc2 میشناسند اما کمتر کسی میداند که او در جوانی کارمند سادهای در ادارهی ثبت اختراعات سوئیس بوده است. کارش چه بود؟ نشستن پشت میز و بررسی فرمهای مخترعان. اما اینشتین جوان کشف بزرگی کرد:«اگر به سقف خیره شوی، بقیه فکر میکنند در حال فکر کردن عمیقی.» او ساعتها همین کار را میکرد. قاشقش یک سانت بالای سوپِ فرمهای اداری بود.
رئیسش فکر میکرد در حال بررسی علمی است، ولی او فقط در حال ویلانی بود، یعنی ذهنش را رها کرده بود تا بیهدف پرسه بزند. درست در همین ساعتهای ویلانی بود که نظریه نسبیت عام و خاص از گوشهی ذهنش بیرون پرید. او قاشق از سوپ کارهای بیخود بیرون کشید تا جا برای ایدههای بزرگ باز شود بیآنکه کسی بفهمد این قاشق یک عمر است که به هیچ چیز نخورده.

آلبرت اینشتین
۲. ماری کوری: مادرِ رادیو اکتیو مآب
ماری کوری، کاشف رادیوم، در آزمایشگاهش زنی بسیار منزوی بود. خیلیها فکر میکردند او آدم سرد و گوشهگیری است. اما راز انزوای او چه بود؟ کوری کشف کرده بود که اگر اطراف را با مواد خطرناک پر کنی، هیچ رئیس یا همکار فضولی، جرئت نمیکند نزدیکت شود. به این روش در محافل خیلی سری «تکنیک رادیو اکتیو مآب» میگویند، یعنی با ایجاد یک هالهی سمی دور خودت، قاشقت را چنان خطرناک نشان دهی که کسی از تو نخواهد سوپ داغ را هم بزنی. کوری به کوری چشم حسودان این کار را کرد تا تمام وقتش صرف تحقیق واقعی شود.
یک روز یکی از دستیارانش شجاعت به خرج داد و پرسید:«خانم کوری، خوبی؟ اوضاع چطور است؟» کوری نگاهش کرد و با خونسردی و لحنی عجیب، درحالی که گوی چشمانش از حدقه درآمده و لیوانی لبالب مواد رادیواکتیوی در دستانش بود گفت: «آب موخوای پسرم؟» دستیار آنچنان از این سوال بیربط شوکه شد که دیگر هرگز سوالی نپرسید. این یعنی هنر هم زدن هوا با قاشق، درست در وسط آزمایشگاهی به مرگباریِ چشمانت.

نویسندهی این مقاله علاقهی مریضگونهای به کلمه «مآب» دارد.
۳. ایلان ماسک: مردی با چندین قاشق
اگر بخواهیم یک نمونهی امروزی ببینیم، باید برویم به سراغ ایلان ماسک. ماسک همزمان مدیر عامل تسلا، اسپیس ایکس، مالک توییتر و چندجای دیگر است. در نگاه اول این آدم به شدت پر مشغله بنظر میرسد، ولی واقعیت چیست؟ او یک قاشق ندارد، چندین قاشق یا بهتر است بگوییم کفگیر دارد. جلوی هر سازمان یک قاشق گرفته و همه را همزمان یک وجب بالای سوپ نگه داشته است. وقتی آنقدر قاشق و کفگیر در دست داری، دیگر هیچکس انتظار ندارد هیچ کدام از سوپها را واقعاً هم بزنی. ماسک با این ترفند خودش را به بالاترین سطح هنر شاغل-بیکاری رسانده: آنقدر قاشق در هوا تکان بده که دیگر هیچکس نفهمد کدام سوپ قرار است خورده شود.

آرزو بر جوانان عیب نیست.
مسعود فراستی چه میگوید؟
اگر روزی مسعود فراستی، منتقد سینما این سه نفر را بررسی میکرد، احتمالاً با آن لحن همیشگی میگفت:
اینشتین؟ هیچکدام از کارهایش درنیامده.
ماری کوری؟ یک مشت آشغالِ رادیو اکتیو تحویل تاریخ داد.
ایلان ماسک را هم دیگر نگو، یک مقوای تمام عیار در دنیای مدیریت است!
و بعد با اخم اضافه میکرد:
هیچکدام حتی یک فیلم آبرومند هم نساختهاند

نظرات احتمالیاش را پیشبینی کردیم.
جمعبندی
این مقاله یک برداشت مهم دارد که مسیر زندگیتان را عوض نمیکند (به کارتان هم نخواهد آمد): نکته این نیست که تنبل باشید و قاشقتان را برای همیشه در هوا نگه دارید. نکته این است که فرق بین «سوپ واقعی» و «سوپ نمایشی» را بفهمید. اینشتین قاشقش را از سوپ فرمهای اداری بیرون کشید تا جهان را تغییر دهد. کوری سوپ چیزهای بیمورد را با روش رادیو اکتیو مآبگونه مسموم کرد تا علم را جلو ببرد. ماسک آنقدر قاشق در هوا چرخاند که دیگر مجبور نباشد سوپ کارهای کوچک را همبزند. هر سه نفر وقت و ذهنشان را گرانترین سرمایه زندگی میدانستند و حاضر نبودند آن را خرج هم زدن سوپهای بیارزش کنند.
پس شاید…
پس شاید مشکل خیلی از ما این نیست که کم کار میکنیم، بلکه این است که زمان زیادی مشغول هم زدن سوپهای بیاهمیتیم. گاهی باید قاشق را یک سانت بالا ببری، به سقف خیره شوی، و بگزاری یک ایدهی بکر از پسِ بخارِ سوپِ داغ، همچون بوی نان بربری تازه به مشام مخیلهات برسد. و ناگهان زمان آن میشود که سوپت را بنوشی.
