من محمدرضا گلزار را شخصاً نمیشناسم.
او نام مرا نشنیده و شاید هرگز هم نشنود؛ این دلنوشته را شاید بخواند و شاید هم هرگز نخواند. این کلمات که با خون دل نوشته شده و به جای چسب قطرهای، قطرههای اشک آنها را به یکدیگر گره زده، همانند نامهای است که عاشق از دلتنگی به یار مینویسد؛ نامهای که میداند معشوق هرگز وا نخواهد کرد. چگونه میتوان او را دوست نداشت. بله، البته که دارم خزعبل میگویم. دوست داشتنش کاری محال است، زیرا چیزی کمتر از «عشق» —که خود نیز کلمهی کوچکی برای اوست— نمیتواند این حس را توصیف کند.

“آلنی میگفت: زندگی باید پُر باشد؛ امّا، نه پُر از باطل!”
نادر ابراهیمی؛ آتش بدون دود
آهای مردم!
آهای شمایی که تلویزیون خانهتان را روشن کردید و «پانتولیگ» و «برندهباش» دیدید، به سینما رفتید و «آینه بغل» و «رحمان ۱۴۰۰» تماشا کردید، بله، خود تو که بارها سریال «عاشقانه» را دوباره و دوباره از اول تماشا کردی، و آهای کسی که او را دائم در اکسپلور اینستاگرام خویشتن دیدی، چگونه توانستی؟ چگونه توانستییییید که به آن چشمهای سبز نگاه کنید و سرِ سبز بر باد ندهید؟ چطور به آن صورت مردانه نگریستید و ناخودآگاه نگفتید:«هممممممممممم»؟ و چطور، به من فقط بگویید چطور به آن صورت یوزارسیفگون نگاه کردی و انگشتان نبریدی؟؟؟؟
پدرم میگوید از گلزار بگذر
که رنج میآورد
مادرم گریه می کند از گلزار بگذر
که مرگ می آورد
خواهرهایم به من نگاه می کنند . . . باخشم
که ذلیل این مرد شده ام
آه محمدرضا گلزار. . .
اینها چه می دانند که عاشق گلزار بودن چه درد شیرینی است…
بیشتر بخوانید:
از کدام هنرش بگویم؟
از نواختن گیتار یا اُرگ؟ از خوانندگی و صدای لطیف بهسانِ ابریشمش؟ از بازیگریاش که کلاس درسی برای دنیل دی-لوئیس و امثالهم است؟ مجریگری استثناییاش، اجرا و فنِبیان فوقالعادهاش؟ شاید باورتان نشود، اما تا الان حتی به سر سوزنی از تواناییها و هنرمندیهای او نیز اشاره نکردیم.

دخترانی که برای تصور «دنیای بدون گلزار» اشک ریختند.
انسان اگر گهگاه، با تمامی نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است.
این ورقهی کاغذ…
این ورقهی کاغذ، تر شده به اشک چشم و مایعات دیگر —که بعداً تایپ شده تا شما بتوانید بخوانید– مانند لیوان آبی است، رضا گلزار اقیانوس. میتوان اقیانوس را در لیوان آب جای داد؟ یا تنها میتوان نمونهی کوچکی از آن برداشت برای آنکه به اقیانوسندیدگان ثابت کرد که اقیانوسی وجود دارد؛ و اما وقتی آن را ببینند خواهند گفت:«این که فقط لیوان آبی است!» «شیر خانهمان را باز کنم یک دبه از همین برایت پر میکنم!» و این است حکایتِ «هِیتر»های گلزار، حکایت آنهایی که آن چشمان سبز را دیدند ولی باز هم چشم سفیدی کردند.
به کوه می گویم گلزار را می خواهم
جواب می دهد من هم…
به دریا می گویم گلزار را می خواهم
جواب می دهد من هم…
در خواب می گویم گلزار را می خواهم
جواب می شنوم من هم…
اگر یک روز به خدا بگویم گلزار را می خواهم . . .
زبانم لال . . . چه جواب خواهد داد؟
چرا «عشق»؟
تاحالا گفتیم که چرا باید «گلزاری» بود و «گلزاری» زیست، اما اصلاً چرا باید عاشق بود؟ البته عاشق محمدرضای گلزار بودن، خود بزرگترین دعوت کنندهی عشق است؛ گویی اوست که به عشق، این سهحرف پر رمز و راز، آبرو میبخشد؛ با این وجود بدانید که از عشق سخن باید گفت؛ همیشه از عشق سخن باید گفت.
بی عشق، روزگارت را زندگی سیاه خواهد کرد.
بی عشق، مصیبت است برخاستن، کارکردن، خُفتن، نگاه کردن،
راه رفتن، نفس کشیدن.
بی عشق، هیچ سلامی طعم سلام ندارد؛ هیچ نگاهی عطر نگاه.
