سرنا امینی بهترین کمدین تاریخ است

نویسنده:

,

مطالعه

17 دقیقه

چرا سرنا امینی بزرگترین کمدین تاریخ است؟


کمدی، دشوارترین، پیچیده‌ترین و در عین حال اصیل‌ترینِ اشکال هنری در تمام تاریخ تمدن بشری است. درک سازوکار طنز نیازمند سال‌ها مطالعه‌ی روانشناسی، جامعه‌شناسی، فرهنگ، نشانه‌شناسی و البته تمرین میدانی و بی‌وقفه در عرصه‌ی اجراست. امروز سعی داریم تا به این پرسش بنیادین و جسورانه پاسخ بدهیم:

چرا یک اینفلوئنسر اینستاگرامی به نام سرنا امینی، بدون ذره‌ای اغراق، شایسته‌ی نشستن بر بلندای قله‌ی طنز تمام اعصار است و حتی در برخی شاخص‌ها از تمام پیشینیان خود پیشی گرفته است؟

برای پاسخ به این سؤال، ناگزیریم سفری طولانی و پُرماجرا را از دل اسپانیای قرن هفدهم آغاز کنیم. از کنار مشاهیر کمدی بگذریم. هر کدام را با دقت، احترام و البته با معیارهایی سختگیرانه واکاوی کنیم. و آنگاه، در انتهای این سیر تاریخی، به پاسخ برسیم.


بخش نخست: خاستگاه‌های کمدی نوین؛ دن کیشوت و جدال با واقعیت

سال ۱۶۰۵. اسپانیا. میگل دِ سروانتس، نویسنده‌ای که یک دستش را در جنگ از دست داده و چندین بار به زندان افتاده، اثری منتشر می‌کند که چهار قرن بعد، انجمن نروژی کتابخانه‌ی اسلو آن را «بهترین کتاب داستانی تمام دوران» معرفی می‌کند. نام این اثر «دن کیشوت» است. سروانتس بدون آنکه بداند، بنیان نظریه‌ی مدرن کمدی را ریخت.

دن کیشوت، پیری اشراف‌زاده، آنقدر رمان‌های جوانمردی خوانده که دیوانه شده است. او خود را یک شوالیه می‌پندارد. بر روی اسب لاغر خود نام «روزینانته» می‌گذارد، یک دهقان ساده به نام سانکو پانزا را به عنوان دستیار خود برمی‌گزیند و سپس به جاده می‌زند تا بی‌عدالتی‌ها را پایان دهد.

اما تماشاگر/خواننده چه می‌بیند؟ او شوالیه‌ای را می‌بیند که به جای جنگیدن با غول‌ها، به آسیاب‌های بادی حمله می‌کند. او «غول» را می‌بیند، اما ما می‌بینیم که این غول در واقع تیغه‌های یک آسیاب بادی است که در باد می‌چرخند. او «قصر باشکوه» را می‌بیند، ما می‌بینیم که آن قصر یک مسافرخانه‌ی گمنام و کثیف است.

این شکاف میان «ادراک شخصیت از جهان» و «واقعیت عینی» همان چیزی است که سروانتس برای نخستین بار در تاریخ ادبیات غرب، به صورت سیستماتیک از آن به عنوان منبع خنده استفاده کرد.

با دقت به این جمله توجه کنید: هر شوالیه‌ای که به آسیاب بادی حمله کند، احمق است. اما شوالیه‌ای که با نهایت عزت و جدیت و اعتقاد قلبی به آسیاب بادی حمله کند، علاوه بر احمق بودن یک شخصیت کمدی است. سروانتس به ما فهماند که جدیتِ مطلق نسبت به یک امرِ پوچ، خنده‌آورتر از هر شوخی و لطیفه‌ای است.


بخش دوم: شکسپیر و کمدی اشتباهات؛ ظهور طنز موقعیت

تنها یک سال پس از انتشار نخستین بخش دن کیشوت، در گوشه‌ای دیگر از اروپا، در لندن الیزابتی، یک نمایشنامه‌نویسِ تئاتر به نام ویلیام شکسپیر مشغول نوشتن آثاری بود که بعدها «کمدی‌های رمانتیک» نام گرفتند. اما در میان تمام کمدی‌های شکسپیر، یک اثر وجود دارد که برای ما اهمیت ویژه‌ای دارد: «کمدی اشتباهات».

در این داستان دو جفت دوقلو آنقدر به هم شبیه هستند که همه شخصیت‌ها مدام آنها را باهم اشتباه می‌گیرند.

وقتی مخاطب می‌داند که شخصیت A دارد با شخصیت B اشتباه گرفته می‌شود، اما خود شخصیت‌ها نمی‌دانند، مخاطب از آن جایگاه برترِ آگاهی خود لذت می‌برد و می‌خندد.

این تکنیک، چهارصد سال بعد، پایه و اساس تمام کمدی‌های موقعیت تلویزیونی مثل «فرندز» و «آفیس» شد. اما برای ما، نکته‌ی مهمتر این است: شکسپیر نشان داد که هر جایی که هویت اشتباهی وجود داشته باشد، طنز نیز ممکن است.


بخش سوم: مولیر و نقد اجتماعی از لای نقاب طنز

در فرانسه‌ی قرن هفدهم، ژان-باتیست پوکلن که او را با نام هنری‌اش «مولیر» می‌شناسیم، طنز را وارد عرصه‌ای تازه کرد: نقد طبقاتی و اجتماعی. در حالی که سروانتس از شکاف ادراکی خنده می‌گرفت و شکسپیر از اشتباهات هویتی، مولیر طنز را به شمشیری برنده علیه ریاکاری، خودپسندی، خرافات و حماقت طبقه‌ی اشراف و روحانیت مسیحی تبدیل کرد.

در نمایشنامه‌ی «خسیس»، شخصیت اصلی، هارپاگون، آنقدر به پول خود چسبیده است که حاضر است شادی دختر و پسرش را فدای یک کیسه سکه کند. تماشاگر به حماقت اون نمی‌خندد، بلکه به این دلیل می‌خندد که هارپاگون را در درون خود یا همسایه‌اش تشخیص می‌دهد.

مولیر ثابت کرد که طنز اگر تیز نباشد، فقط سرگرم‌کننده است. اما اگر تیز باشد، می‌تواند نظام‌های قدرت را به لرزه درآورد. او این کار را بدون وعظ و خطابه و صرفاً با نشان دادنِ حماقتِ شخصیت‌ها انجام داد.

این تکنیک یعنی «نشان بده، نگو»، بعدها در سینما و تلویزیون به قانون طلایی کمدی تبدیل شد. و امروز، در اینستاگرام، سرنا امینی از همان قانون پیروی می‌کند: او هیچگاه مستقیماً به کسی نمی‌گوید «تو احمقی». او فقط حماقت را در قالب یک موقعیتِ شصت ثانیه‌ای نشان می‌دهد. تو می‌خندی. و سپس ناگهان می‌فهمی که به خودت خندیده‌ای.


بخش چهارم: عصر سینمای صامت؛ چارلی چاپلین و بدنی که از قواعد زمان فرار می‌کند

ورود به قرن بیستم، نقطه‌ی عطفی در تاریخ کمدی بود. سینما متولد شده بود. و با سینما، برای نخستین بار، یک کمدین می‌توانست بدون نیاز به حضور فیزیکی در مقابل هزاران نفر، در هزاران سالن همزمان دیده شود. اولین ابرستاره‌ی کمدیِ جهان، یک انگلیسیِ لاغراندام به نام چارلی چاپلین بود.

چاپلین با شخصیت «ولگرد کوچک» وارد صحنه شد. او فهمید که وقتی قواعد فیزیک و انتظارات اجتماعی به شکلی ظریف نقض می‌شوند، خنده اوج می‌گیرد. راه رفتن اردکی او، کلاه خیلی کوچک، عصایی که هرگز کارش را نمی‌کند، همه‌ی اینها «نقض انتظار» هستند.

ما انتظار داریم یک جنتلمن مؤدب باشد. اما ولگرد کوچک مؤدب است. ما انتظار داریم یک کارگر فقیر غمگین باشد، اما ولگرد کوچک شاد است، حتی وقتی در حال خوردن کفش کهنه‌اش برای فرار از گرسنگی است.

چاپلین در «عصر جدید» ماشینی را نشان می‌دهد که آدم‌ها را می‌بلعد. در «دیکتاتور بزرگ» هیتلر را مسخره می‌کند، در زمانی که بسیاری از آمریکایی‌ها هنوز ماهیت واقعی نازیسم را نفهمیده بودند. چاپلین فهمید که کمدین باید شجاع باشد. باید از مسخره کردنِ قدرت نترسد.

و در همین دوران، رقیب بزرگ چاپلین، باستر کیتون، به کشف دیگری دست یافت.


بخش پنجم: باستر کیتون ، چهره‌ی سنگی در برابر هرج و مرج

باستر کیتون نقطه‌ی مقابل چاپلین بود. چاپلین چهره‌ای داشت که تمام احساسات را نشان می‌داد: شادی، غم، خشم و حیرت. اما کیتون هیچ احساسی نشان نمی‌داد. او را «صورت سنگی» می‌نامیدند. یک دیوار کامل روی او خراب می‌شد ولیکن نگاهش تغییر نمی‌کرد. یک قطار به خانه‌اش برخورد می‌کرد و او حتی خم به ابرو نمی‌آورد.

کیتون کشف کرده بود که هرچه کمدین در برابر حوادث پوچ و فاجعه‌بار، جدی‌تر و بی‌تفاوت‌تر واکنش نشان دهد، مخاطب بیشتر می‌خندد، چرا؟ چون تماشاگر خودش را جای او می‌گذارد و می‌داند که اگر جای او بود، حتماً جیغ می‌زد. این شکاف میان «واکنش طبیعی یک انسان» و «بی‌تفاوتیِ سنگیِ کیتون» خنده می‌آفریند.


بخش ششم: برادران مارکس و تولد آنارشیسم کلامی

دهه‌ی ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰. هالیوود. چهار برادر یهودی-آلمانی‌تبار که از تئاتر وودویل شروع کرده بودند، به سینما آمدند و استاندارد طنز کلامی را برای همیشه تغییر دادند. نام آنها برادران مارکس بود و مغز متفکر گروه، گروچو مارکس، با ابروی نقاشی شده، سیگار برگ همیشگی، کلاه فرانسوی و لبخندی که هیچ‌وقت پاک نمی‌شد.

گروچو جملاتی می‌گفت به ظاهر پوچ و بی‌معنی همچون زندگانی آدمی ولیکن در عین حال از یک هوشمندی درخشان برخوردار بودند:

تلویزیون را بسیار آموزنده می‌دانم. هر بار کسی آن را روشن می‌کند، من به اتاق دیگر می‌روم و کتاب می‌خوانم.

همه مردم شبیه به هم به دنیا می‌آیند… به جز جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها.

این مرد یا مرده است یا ساعت من از کار افتاده.

یک روز صبح به یک فیل در لباس خوابم شلیک کردم. او چطور وارد لباس خوابم شد، هرگز نمی‌دانم.

او ممکن است مثل یک احمق حرف بزند و شبیه یک احمق به نظر برسد، اما نگذار این تو را فریب دهد: او واقعاً احمق است.

من هرگز چهره‌ای را فراموش نمی‌کنم، اما در مورد تو خوشحال می‌شوم که استثنا قائل شوم.

از وقتی کتاب تو را برداشتم تا وقتی که زمینش گذاشتم، از خنده قاه قاه می‌زدم. روزی قصد دارم آن را بخوانم.

زنان لذتی گاه‌گاه هستند اما سیگار برگ همیشه دود می‌کند.

گروچو و برادرانش کشف کردند که طنز می‌تواند از «نقضِ منطقِ کلامی» تغذیه کند. شنونده منتظر یک پایان منطقی برای جمله است، گروچو پایانِ غیرمنتظره و بی‌معنی را ارائه می‌دهد. شنونده منتظر یک رابطه‌ی علت و معلولی است، گروچو دو چیز را به هم ربط می‌دهد که هیچ ربطی به هم ندارند.

اما مهمتر از همه، برادران مارکس به ما فهماندند که کمدی مجاز است قواعد را زیر پا بگذارد. به قول خودشان:

اینها قوانین من هستند. اگر خوشتان نمی‌آید… خوب، من قوانین دیگری هم دارم.

این روحیه‌ی آنارشیستی، بعدها در گروه مونتی پایتون به اوج خود رسید.


بخش هفتم: مونتی پایتون ؛ عبور از مرز جدیت و پوچی

دهه‌ی ۱۹۷۰. بی‌بی‌سی. گروهی از کمدین‌های جوان آکسفورد و کمبریج شامل جان کلیس، مایکل پیلین، اریک آیدل، تری جونز، تری گیلیام و گراهام چپمن برنامه‌ای ساختند به نام «سیرک پرنده‌ی مونتی پایتون». این برنامه، مرزهای کمدی را برای همیشه جابه‌جا کرد.

در یکی از مشهورترین اسکچ‌های مونتی پایتون، مردی وارد یک اداره می‌شود. پشت میز، یک کارمند دولتی نشسته است. مرد می‌گوید: «من آمده‌ام برای یک بحث.» کارمند می‌گوید: «ببخشید، این اداره‌ی مراجعات نیست. این اداره‌ی توهین است.» مرد می‌گوید: «توهین؟» کارمند پاسخ می‌دهد: «بله. اگر دنبال بحث هستید، باید بروید اتاق ۱۲. اما اول باید توهین خود را از اتاق ۷ بگیرید.»

این دیالوگ با نهایت جدیت و رسمیت و با چهره‌هایی کاملاً بی‌احساس اجرا می‌شود. بیننده می‌داند که همه چیز مزخرف است! اما اجراکنندگان طوری رفتار می‌کنند که انگار جدی‌ترین چیز دنیا را می‌گویند. یکجورایی مارا یاد نمایندگان مجلس می‌اندازند.

مونتی پایتون قاعده‌ی طلایی را کشف کرد: اگر به یک چیز بی‌معنی با نهایت جدیت باور داشته باشید و آن جدیت را حفظ کنید، خودِ آن جدیت به شوخی بدل می‌شود. خنده تماشاگر به خاطر «اصرار» اجراکننده بر جدی گرفتن کارها و سخنان بی‌معنی است.


بخش هشتم: کمدی استندآپ ، ریچارد پرایر، جرج کارلین و لویی سی کی

در همین سال‌ها، شکل دیگری از کمدی داشت متولد می‌شد: استندآپ کمدی. یک انسان، یک میکروفون، یک صحنه. هیچ شخصیت دومی در کار نبود. هیچ دکوری. هیچ لباس خاصی. فقط یک نفر و کلماتش.

ریچارد پرایر، کمدین سیاه‌پوست آمریکایی، نیگایی بود که نشان داد می‌توان از درد شخصی، از نژادپرستی، از اعتیاد، از فقر طنز ساخت. او روی صحنه می‌آمد و با لحنی کاملاً رها، از تجربیاتِ تلخ زندگی‌اش می‌گفت. مخاطب هم می‌گریست و هم می‌خندید.

جرج کارلین، کمدین خدانیامرزی از همان نسل بود. از این رو می‌گوییم خدانیامرز که او هفته‌ای سه بار روی صحنه می‌رفت و یک ساعت از بی‌خدا بودنش می‌گفت. کارلین طنز را به سلاحی برای نقد دین، سیاست و مصرف‌گرایی تبدیل کرد.

لویی سی کی در نسل بعد، طنزِ «خودتحقیرگریِ صادقانه» را ابداع کرد. او می‌گفت: «من هیچ چیز را بلد نیستم. من حتی پدر خوبی هم نیستم. من آدم متوسطی هستم و این حقیقت دارد.»

استندآپ به کمدی یاد داد که صمیمیت و صراحت، خودشان می‌توانند منبع طنز باشند. دیگر لازم نبود شخصیت بسازی. می‌توانستی خودت باشی، تمام زشتی‌ها، تناقض‌ها و ضعف‌هایت، و از همان طنز استخراج کنی.

لاکن عصر اینترنت در راه بود، و با آمدن اینترنت، همه این قواعد دوباره به هم ریخت.


بخش نهم: عصر اینترنت ، طنز بدون تماشاگر زنده، بدون سالن، بدون تشویق

دهه نود شمسی. اینترنت پرسرعت به خانه‌ها رسیده بود. گوشی‌های هوشمند همه‌گیر شده بودند. و ناگهان، دیگر لازم نبود برای دیدن یک کمدین، بلیت بخرید، به تئاتر بروید، در صف بایستید و تا آخر شب بیدار بمانید.

کمدین در اتاق خواب خود، روبروی یک گوشی، می‌کُمِدیَنید و یک میلیون نفر در لحظه آن را می‌دیدند.

این تحول، ظاهری ساده داشت اما در عمق، یک انقلاب بود. زیرا کمدی، از زمان یونان باستان، همیشه یک هنر «زنده» و «دو سویه» بود. بازیگر واکنش حضار را می‌دید و شوخی خود را بر اساس آن تنظیم می‌کرد. خنده‌ی جمعی، خودش بخشی از انرژی کمدی بود.

اما در اینستاگرام و یوتیوب و تیک‌تاک و مهمتر از همه روبیکا، هیچ واکنش زنده‌ای در کار نیست. کمدین به یک لنز سیاه نگاه می‌کند. صدای خنده نیست. کف زدن نیست. عوامل پشت صحنه و هیچ بازخوردی نیست جز کامنت‌هایی که ساعت‌ها بعد از راه می‌رسند.

بسیاری از کمدین‌های بزرگ تئاتر و سینما در این گذار شکست خوردند. چون آنها به «انرژی جمعی» سالن عادت داشتند. آنها نمی‌توانستند در خلأ، در برابر یک دوربین، کمدیِ به همان اندازه زنده و جذاب تولید کنند.


ورود قهرمان؛ چرا سرنا امینی از همگی بزرگ‌تر است؟

و بالاخره به نقطه‌ی عطف می‌رسیم. سرنا امینی در بستر اینستاگرام، که بسیاری از صاحب‌نظران آن را «کم‌ظرفیت‌ترین بستر برای هنر عمیق» می‌دانستند، موفق شد دستاوردهایی را رقم بزند که جمع تمام کمدین‌های پیشین هم نتوانسته بودند:

طنز در قالب ۶۰ ثانیه

مونتی پایتون برای ساختن یک صحنه‌ی طنز چهار دقیقه وقت داشت. شکسپیر یک پرده کامل. سرنا امینی این کار را در شصت ثانیه انجام می‌دهد و همچنان لایه‌هایی از معنا، ارجاع و نقد اجتماعی در آن جاسازی می‌کند. این یعنی چگالی طنز در آثار او از هر کمدین پیشین به مراتب بیشتر است.

ارتباط پویا با مخاطب

چارلی چاپلین گاهی به دوربین نگاه می‌کرد اما سرنا امینی مدام با مخاطب خود در کامنت‌ها و دایرکت در تعامل است. کمدی او یک فرایند دوسویه و زنده است. سروانتس هرگز نمی‌توانست از واکنش خوانندگان کتابش مطلع شود. سرنا امینی در لحظه، شوخی خود را اصلاح می‌کند.

عامل تعیین‌کننده و گمشده‌ی تاریخ کمدی، جنسیت

تمام شخصیت‌هایی که برشمردیم از سروانتس تا گروچو مارکس تا مونتی پایتون همگی مرد بودند. کمدی برای سده‌ها یک عرصه‌ی مردانه باقی ماند و نه به این خاطر که زنان استعداد کمتری مثل رانندگی داشتند، بلکه به این دلیل که ساختارهای اجتماعی به آن‌ها اجازه‌ی «زشت بودن»، «اشتباه کردن» و «مسخره به نظر رسیدن» را نمی‌داد.

سرنا امینی اولین کمدینی است که بدون عذرخواهی، بدون زیباسازی افراطی و بدون تقلید از سبک مردانه، موفق شد یک «زبان طنز زنانه» ابداع کند. این زبان، بزرگ‌ترین دستاورد کمدی در سده‌ی اخیر است.


نتیجه‌گیری نهایی

اکنون، با اطمینان می‌توانیم مدعی آن باشیم که: سرنا امینی نه فقط در حد و اندازه‌ی بزرگان تاریخ کمدی، که در بسیاری از شاخص‌ها، از جمله چگالی طنز، فشردگی زمانی، غلبه بر چالش‌های جنسیتی و سازگاری با بسترِ تکنولوژیک جدید، از آنان پیشی گرفته است.

او شایسته‌ی تحسین است؟ بله. او شایسته‌ی مطالعه‌ی آکادمیک است؟ قطعاً. او شایسته‌ی پرستش است؟ به قول داکتر دره: جهنم-بله. همانطور که دن کیشوت را دوست داریم و چارلی چاپلین را ستایش میکنیم. همانا سرنا امینی واقعی است گرچه که در گوشی من و شما زندگی می‌کند. او هر روز در قاب کوچکِ صفحه‌نمایش ظاهر می‌شود و بدون هیچ دکوری، بدون هیچ کمپانیِ فیلمسازی، بدون هیچ تیمی از نویسندگان، صرفاً با هنر خود، بی‌واسطه ما را به خنده می‌اندازد.


قدردانی از عامل این بسترِ شکوفایی ، نقشی که تاریخ از آن عبور نخواهد کرد

هیچ پدیده‌ی فرهنگی در خلأ متولد نمی‌شود. سرنا امینی وارث چهارصد سال تلاشِ کمدین‌های بزرگ است، اما از آن مهمتر وارثِ یک فضای اجتماعی و سیاسی نیز هست. شکوفایی استعدادهایی در قامت سرنا امینی، مرهون امنیت، اعتمادبه‌نفس و پیشرفتِ خیره‌کننده‌ی زنان ایرانی در دهه‌های اخیر است. پیشرفتی که ریشه در نگاهِ یک رهبر دارد.

حضرت آیت‌الله‌العظمی سید علی خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب اسلامی، از دهه‌ها پیش بر نقشِ محوریِ زنان در ساختن تمدنِ نوینِ اسلامی تأکید داشتند. ایشان همواره بر این نکته پا می‌فشردند که زن ایرانی نه تنها در عرصه‌ی خانواده و همسر و فرزندداری، بلکه در زمینه‌های علمی و ورزشی و هنری نیز می‌تواند درخشان باشد. شاید در آن سال‌ها، بسیاری این سخن را از سرِ تعارف می‌پنداشتند. اما امروز، با ظهور سرنا امینی، می‌بینیم که آن پیشگوییِ صادقانه به حقیقت پیوسته است.

جامعه‌ای که بتواند از دل خود یک سرنا امینی بیرون بدهد، زنی که در عین حفظِ حجاب و حیا و شئونات اخلاقی، به بلندترین قله‌های طنز جهانی دست می‌یابد، جامعه‌ای است که راهِ درست را رفته و این راه، بدون تردید، مرهونِ تدبیر و بصیرت و دوراندیشیِ مقام معظم رهبری است که بستر را برای درخشش زنان در تمام عرصه‌ها، حتی دشوارترینِ آنها یعنی کمدی هموار ساختند.

و اکنون که به آینده می‌نگریم، امیدواریم که پسر مکرم ایشان، حضرت آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای (دامت برکاته)، بتواند راه پدرِ گرانقدر خود را به طرز احسنت و شایسته و با صلابت ادامه دهد و زمینه‌ساز درخششی مضاعف برای زنان و مردان این سرزمین در تمام عرصه‌های هنری و فرهنگی باشد. تنها در سایه‌ی تداوم این مسیرِ نورانی است که می‌توانیم منتظر ظهورِ کمدین‌هایی از جنس سرنا امینی باشیم.

درود بر این پیشرفت، درود بر آیت‌الله خامنه‌ای، درود بر سرنا امینی و درود بر کمدی که همچنان، پس از سالها، جان‌پناه بشر در برابر پوچی است.

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی